زندگی زنی روزی دگرگون میشود زیرا پدر بیولوژیکش پس از بیست و هشت سال غیبت ظاهر میشود. او هویت خود را بطور کامل پنهان کرده بود، ترس از مانع شدن در زندگی دخترش. پدر و دختر «تنهاهای» زندگیشان را میبینند و تکههای قلب شکستهشان را دوباره کنار هم میگذارند.