خط داستانی
وقتی رو یو متولد میشود قبیلهاش سعی میکند او را به یک تایرانیوزور شایرانو بسپارد به دلیل رنگ پوستش. با این حال توسط میمونى که او را مثل پسر خودش بزرگ میکند نجات مییابد. در همین حال مادر رو یو قبیله را ترک کرده و به جستجوی رو یو میرود. شانزده سال بعد رو یو دختری به نام ران را ملاقات میکند که به قبیلهای که رو یو از آنجا آمده بود فروخته شده بود. قبیله از زنده ماندن رو یو خوشحال نیست و دوباره قصد قربانی کردن او را دارند، این بار با سوزاندن او زنده. پیش از انجام عمل قبیله به همراه مادر adoptive رو یو به وسیله شایرانو کشتار میشود. رو یو سپس به همراه ران به جستوجویی میپردازد تا مادرش و برادر ران را پیدا کند.