پس از اینکه فهمید پدر واقعیش برای کشتن مادری که هرگز نمیشناخته در زندان است و از دروغی که در طول زندگی به او گفته شده عصبانی است، ایزلا والیس ۱۶ ساله به شهر دورافتاده معدنکاری که در آن به دنیا آمده فرار میکند. آنجا متوجه سلسلهای از قتلهای هولناک زنان بومی میشود که ممکن است به مرگ مادرش ارتباط داشته باشد. با کمک تینا، یک زن خیابانی کاربلد محلی، ایزلا به کشف حقیقت پشت این جنایات وحشتناک میپردازد.