خط داستانی
این داستان تلویزیونی تراژیکومیک درباره یک جوان به نام گریشا ایزمایلوف است که به عنوان پلیس مشغول به کار شده و به حفظ صلح و نظم در یکی از نخبگان ترین مناطق شهر مسکو و فدراسیون روسیه فراخوانده میشود. او باید به بررسی پروندههایی بپردازد که ساکنان روبلیوفکا در آن دخیل هستند و این کار را اغلب با فراتر رفتن از اختیاراتش انجام میدهد. گریشا حدود 30 سال دارد، خوشتیپ، تنها، ثروتمند، بدبین و پرشور است و به همه چیز با مقدار مناسبی از شوخطبعی سیاه نگاه میکند. او از خواهر کوچکترش نیکا مراقبت میکند که مجبور است او را از دردسرها نجات دهد. او به طور منظم به رئیسش، ولودیا، که فکر میکند گریشا به خاطر تمام گناهانش به او فرستاده شده، تمسخر میکند. بهترین دوست شخصیت اصلی، موخیچ، مردی رنگارنگ و دست و پا چلفتی است که در جذب دختران موفق نیست. گریشا خود به راحتی میتواند زنان را راضی کند، مثلاً دوست دخترش - فاحشه کریستینا، اما هرگز نمیتواند از آلنای عاشقش پاسخ مثبت بگیرد.