خط داستانی
در روستا، همه او را فِرودیا مینامند. تنها پدرش درگذشته و پِاول محبوبش — که سالها پیش از او جدا شد — نام کاملش، آفرودیت، را هرگز استفاده نمیکردند. او به خاطر یک کارآگاه جوان غلبه نگرانی پیدا کرد، در هیجان آنی به شهر رفت و آنجا ماند.
سالها گذشت، جوانی از دست رفت و در زندگی فِرودیا روزی نبود که خوشبختی در آن باشد. حالا پَاول برگشته است، اما تنها نیست: او سه فرزند کوچک خود را برای دیدن مادرش آورده است. قلب فِرودیا تپش غیرمنتظرهای داشت، انگار همین دیروز از هم جدا شده بودند…