رودابه دختری معصوم است که به پسر بهترین دوست پدرش، بلاند باختیار، نامزد شده است. یک روز پدر رودابه و پدر شوهر آیندهاش به دلیل تیراندازی در یک سرقت کشته میشوند. رودابه به ناچار به خانه عدیل میرود، به اصرار او. عدیل به عنوان نماینده برادر زن خود بشار مومین کار میکند، که یک پولشوی بزرگ و یکی از ثروتمندترین افراد شهر بود. بشار برای خواهرانش، به ویژه تایابا، که دو نامزدیاش شکست خورده، هر کاری میکند.