گلسویها، یکی از خانوادههای برجسته کاپادوکیا، پس از بازگشت آتش از آمریکا گرد هم آمدند. آتش به قدرت غالب پدربزرگش، عمر، تسلیم نشد و خانه را ترک کرد. پس از سالها، به درخواست مادرش، گلفم، به همراه برادرانش یامان و اوکان به خانه بازگشت تا کسب و کار خانوادگی را از پدربزرگش به عهده بگیرد و گسترش دهد. اکنون زمان اتحاد برای آتش، یامان و اوکان است. پس از بازگشت برادرش، یامان تصمیم میگیرد به معشوقهاش، فرایه، پیشنهاد ازدواج بدهد. زمانی که یامان کودک بود، بهطور مخفیانه انگشتر ارثی خانواده را از مادرش خرید و به فرایه پیشنهاد ازدواج داد. در حالی که فرایه و یامان روزها را برای ازدواج شمرده و عشق بزرگشان را با ریسک همه چیز ابراز میکنند، یک تراژدی تمام تعادلها را به هم میزند. فرایه و یامان در مسیرهای خطرناک پر از عشق، شور، انتقام و ظلم گم میشوند. آتش با تصمیمات رادیکالی که برای حفاظت از همه کسانی که دوست دارد و خانوادهاش میگیرد، هم دشمنان جدیدی به دست میآورد و هم با برادرانش روبرو میشود.