جراح عروق موفقی به طور ناگهانی با فوبیای خون روبهرو میشود و انجام کار در بیمارستان برای او غیرممکن میشود. او از پایتخت به روستا میرود تا به عنوان پزشک خانواده در دهکدهای که تنها عمو را میشناسد کار کند. جانشین قبلی به شدت محبوب بود و جامعه جدید آرامش چندانی ندارد. توانمندیهای همدلانهٔ این پزشک دستخوش کمبود است و یافتن جایگاهش در جامعهٔ نزدیک دشوارتر میشود.