در سال ۱۹۹۲، بیمارستان روانی ایزوله به نام هیمسندیر در حاشیه ریکییواک، خالی از دنیا و خودمختار، به عنوان آخرین پناهگاه برای بسیاری از بیماران روانی شناخته میشود که اغلب آن را خانه میدانند. معلم دبستان، اینار، بر اثر یک فروپاشی عصبی شدید بهطور اجباری بستری میشود و از نحوه اداره بیمارستان ناراضی است؛ بهزودی اکثر بیماران را با خود همراه میکند تا برای تغییر جنگیدن را آغاز کنند. اینار همراه با دیگر بیماران دست به جنگی میزند و بیمارستان را به یک کشور درون کشور تبدیل میکند، utopia ای برای معلولان ذهنی اعلام میکند و کنترل آن را به دست میگیرد.