آزادگی، حالِ ذهنی است که با برخورداری از قلبی مهربان و جسور میتواند روشن شود. کارلوس، خوزه و ماتیاس سه دوست دوران کودکی هستند که هر کدام با خلق و خوی نیرومند خود میآیند و در عین حال پیوند عمیقی از دوستی بینشان وجود دارد. خوزه با دخترش، داماد و نوه نهسالهٔ خود پدرو، در کنار پدربزرگ بودن تنها منبع واقعی شادی اوست. کارلوس بازنشسته است و بیشتر روزهای خود را به تعمیر و تعمیرات سپری میکند. از سوی دیگر ماتیاس، بیوه و تنها و رهاشده زندگی میکند، زیرا فرزندش در خارج از کشور سکونت دارد. آنها هر یک شخصیتِ پویایی دارند، اما اتحاد و صمیمیتشان فراتر از اختلافهاست. وقتی خوزه به خانه سالمندان فرستاده میشود، کارلوس و ماتیاس نقشهای برای فرار او میریزند. آنها به سرعت وارد خانه سالمندان میشوند و او را از فضای ناامیدکنندهٔ آنجا بیرون میکشند. میدانند که نمیتوانند دوباره به خانه برگردند، بنابراین تصمیم میگیرند مدتی را در خانهٔ ماتیاس در شمال بمانند. اما در میانهٔ فرار، نوهٔ خوزه به نام پدرو، به صورت پنهانی در آنجا پنهان میشود. پدرو نمیخواهد پدربزرگش را ترک کند و اصرار دارد که در سفر آنها همراهشان باشد.