داستان درباره جوانی است که از یک منطقهٔ روستایی به شهری بزرگ میآید تا بهصورت قراردادی بهعنوان «بازرسِ کنتور» کار کند. در روز اول کارش وارد خانهای برای بررسی کنتور میشود و پیرمردی روی ویلچر را میبیند. با اصرارهای متعدد پیرمرد، پسر تصمیم میگیرد با او صحبت کند تا لحظاتی تنهاییاش را بگذراند... اما در طول گفتوگو میفهمد که بهطور ناخواسته در محل قتلی افتاده است. آیا اتفاقات بعدی چه خواهند بود؟