لیزا عکاس است. در یک نمایشگاه با اوگ اورلوب آشنا میشود و موافقت میکند همدم دختر بیمار او باشد. به تدریج لیزا با دختر شیطانصفتی دوست میشود. ساشا اورلووا به لیزا یادآوری میکند که خواهـر کوچکش درگذشته است؛ لیزا میفهمد که ساشا کابوسهایی میبیند. در شب، مادر مرحومش به او سر میزند و او را به همراهی دعوت میکند. ساشا باور دارد به زودی خواهد مرد. نه پدر و نه نامادریِ ساشا، کریستینا، برای رویاهای دختر اهمیتی قائل نمیشوند. اما یک شب، خود لیزا با «شبح» در خانهٔ اورلوفها مواجه میشود – اکنون باید بفهمد چه کسی ساشا را میترساند و چه خطری در این خانه است.