داستانِ جِلِنا در پایتخت صربستان، بلگراد، اتفاق میافتد و زندگی زنی عادی را دنبال میکند که در عشق راضی نیست. او با راتکو ازدواج کرده و دو فرزند ساسا و لیدیایا دارد. با گذشت سالها، جِلِنا هرگز نتوانسته وک را فراموش کند؛ وک عشق زندگیاش بود که در جوانی با او در ارتباط بوده است. پس از سه دهه، وک برای پیگیری عدالت بازمیگردد و دخترش هلن را با خود میآورد. تلاش او برای روشن کردن حقیقت با مانعی از سوی شوهر جِلِنا روبهرو میشود که در کار با مشکلاتی روبهروست. با وجود عشق به جِلِنا، او با سوفیا، صاحب آژانس مدلینگ، رابطه دارد. هیچکس انتظار ندارد که برخورد تصادفی بین ساسا و هلن سرنوشتساز شود.