خط داستانی
جولیا، یک بازیگر سابق، و دخترش اما، در یک عمارت در روستایی در کوردوبای آرژانتین ساکن میشوند. زمستان است و جولیا باید خانه را برای فروش بازسازی کند. با وجود گذشت زمان از مرگ شوهر و پدر اما، آنها هنوز در سوگ هستند. روزها به شکلی غمگینانه میگذرند. اندوه، جولیا را با دخترش ساکت و سرد کرده است. یک شب، جولیا به گاسپار، یک دوست قدیمی، برمیخورد. گاسپار سعی میکند جولیا را متقاعد کند که در یک مسابقه تئاتر شرکت کند. جولیا، اما و گاسپار راهی برای بازسازی زندگیشان مییابند و با شروع پروژهای تا حدودی لرزان برای تشکیل یک نوع جدید از خانواده، ادامه میدهند.