در آخرین روزی که ساکنان برای تخلیه یک آپارتمان بلندمرتبه قبل از تخریب آن فرصت دارند، یک دختر جوان به نام آیریس و مادرش در حال نقل مکان هستند. آنها با عجله و تحت فشار زمانی هستند و دوستپسر آیریس و دوستش نیز برای کمک حاضر شدهاند. آیریس ناگزیر با گشتن در فضاهای خالی همسایگانش حواسش پرت میشود و از این لحظات لذت میبرد. وقتی که برای آخرین بار با کامیون حمل بار از آنجا دور میشوند، آیریس در پشت کامیون در کنار دوستپسرش، در میان مبلمانش مینشیند. او اجازه میدهد یک پرتو کوچک نور به تاریکی درون کامیون نفوذ کند. تصاویر دنیای بیرون بر روی دیواره داخلی کامیون ظاهر میشوند؛ آنها ساختمان را وارونه تماشا میکنند تا اینکه سرانجام برای همیشه ناپدید میشود.