دارانی، که در شیفت شب یک فروشگاه به عنوان کارمند کار میکند، رویای زندگی لوکس را در سر میپروراند، تا اینکه روزی فرصت خوبی در زندگیاش پیش میآید. هنگامی که با یک دختر عجیب، مشتری فروشگاه، که بسیار زیبا و موفق بود، ملاقات کرد، به او پیشنهاد داد که بیمه بفروشد. او نپذیرفت اما پیدا کردن اولین مشتریاش سخت از آب درآمد. او مجبور شد به ارتباطات قدیمیاش رجوع کند و شروع به پیدا کردن دوستان گذشتهاش برای تماس گرفتن و پیشنهاد بیمه کرد، اما همه دوستانش او را رد کردند. او دوستی به نام یو پیدا کرد، یک دوست صمیمی که در گذشته فراموشش کرده بود. او تصمیم گرفت به یو زنگ بزند، که بلافاصله او را شناخت و موافقت کرد که بیمه بخرد با این شرط که فقط شبها با هم ملاقات کنند، به زودی خاطراتی کمکم روشن شد.