خط داستانی
کمال با دالال ازدواج میکند با وجود اینکه پدرش، عمر بی، او را رد کرده است. کمال در یک حادثه غمانگیز میمیرد و پدرش دالال را بیرون میکند و دخترش را از او میگیرد. سالها میگذرد و او سعی میکند از احمد دزدی کند تا لباس جدیدی برای عروسی دخترش بخرد.