دختر جوانی از حلبی آبادهای جمهوری دومینیکن، والدینش معتاد به مواد مخدر هستند؛ او رویای زندگی در جایی دیگر را دارد. او رهبر یک باند جنایی میشود؛ به خاطر زن بودنش که آنها او را ترنسجندر میدانند، مورد آزار و اذیت قرار میگیرد؛ ماریو، یک فروشنده مواد مخدر، سعی میکند او را مجبور به کار برای خود کند. وقتی او اعتمادش را جلب میکند، او را باردار میکند و غنایم او را میدزدد، اوضاع برای رافائلا به سرعت تغییر میکند. خیانت شده، او هر کاری که لازم باشد انجام میدهد تا انتقام بگیرد، از پلیس دور بماند و قبل از تولد بچهاش فرار کند.