سال 1917. دکتر جوان والنتین ووینو-یاسنتسکی با همسر و چهار فرزندش به تاشکند، که درگیر جنگ داخلی و مداخله بود، نقل مکان میکند. ووینو-یاسنتسکی به عنوان پزشک ارشد در بیمارستان شهر منصوب میشود. او نه تنها هر روز جان صدها بیمار را نجات میدهد، بلکه در زیر گلولههای نبردهای خیابانی دائمی، برای زندگی خود و همسر عزیزش که به سل مبتلا است، میجنگد. در میانهی آزار و اذیت، او به تنهایی با چهار فرزندش در حاشیهی امپراتوری سابق قرار دارد، بنابراین تصمیم میگیرد که کشیش شود. و از آن زمان، او هرگز نه تیغ جراحی و نه صلیب را تغییر نمیدهد و با آنها از تمام تبعیدها و زندگی سختش عبور میکند و هم بدن و هم روح را درمان میکند.