قبلاً بود یا الآن؟
یَشار، کسی که زندگیاش همیشه با سوءتفسیرها خراب شده، دوباره به خاطر سوءتفسیر دیگری به زندان میرود. در داخل زندان، او با Ömer آشنا میشود و آنها به دوستای خیلی صمیمی تبدیل میشوند. پس از آزادی از زندان، این دو به کثیری از کلاهبرداریها دست میزنند. با این حال، هر بار اوضاع خراب میشود و دوباره به زندان میافتند. در آزادی نهاییشان، از همه چیز خسته میشوند و توبه میکنند. قول میدهند دیگر چنین کارهایی انجام ندهند. روزی که به مسجد میروند تا توبه کنند، مراسم تشیینی که به خاطر انجام کار درست میروند برای انجام خیر، مثل ضربهٔ شانس به سرشان مینشست. این مراسم تشییع متعلق به یک تاجر مشهور و ثروتمند است که گفته بود: «هرکس تشییع جنازهام را حمل کند، پولداریم را به ارث خواهد برد.» یَشار و Ömer ناگهان خود را در رأس یک شرکت کشتیرانی بینالمللی پاکپاکیزه مییابند. اما اوضاع به این شکلِ پاک باقی نمیماند...