«سنجابها» نام گروه پانکی است که دیگر وجود ندارد. آنها یک دمو منتشر کردند، سپس از هم پاشیدند و هر عضو از موسیقی، رویاها و آغاز یک حرفهٔ بزرگ را فراموش کرد. مارتین از ایران برگشته و با احساس شکست تصمیم دارد دست به خودکشی بزند. تصادفی با آگهی فروش گیتار قدیمی او مانع میشود تا دوباره گیتار را پس بگیرد و گروه را فعال کند. او اعضای گروهش را پیدا میکند: کلاک، که زندگیاش به فروش داروهای روانگردان درون یک بیمارستان روانی بدل شده است، و اسمروود که کسبوکار خانوادگی را در دست گرفته است.