نادر، مردی که در افسردگی و اضطراب غرق شده است، در یک تیغ قدیمی وسوسهای خطرناک پیدا میکند. در میانه این بحران عاطفی، یادآوری از دوران کودکیاش که پدرش به او یاد میدهد چگونه اصلاح کند، او را وادار به بازنگری در انگیزههایش برای ادامه زندگی میکند. در یک عمل نمادین از رهایی، نادر تصمیم میگیرد اصلاح کند و با شیاطین درونیاش روبرو شود و کنترل زندگیاش را به دست بگیرد. یک ضربه نهایی از تیغ، که به آرامی توسط دست پدرش هدایت میشود، نشان میدهد که هرچند غایب است، اما هنوز حاضر است.