عزیز، که زمانی بازیگر معروف تئاتر بود، روزهای شکوه خود را به دور از دسترس میبیند. با کمک دو دوست نزدیک، او سعی میکند با اقامت در اتاقهای هتل زندگی خود را بگذراند. در همین حال، ولی که از وضعیت عزیز باخبر است و از او حمایت میکند، برای او اجراهایی ترتیب میدهد. بدین ترتیب، عزیز میتواند هزینههای اقامت خود را با داستانگویی تأمین کند. او دیگر به جوانی و قدرت گذشتهاش نیست و متوجه میشود که سلامتیاش در حال deteriorating است. زندگی فعالی که داشته بر قلبش تأثیر گذاشته است. با درک اینکه به پایان عمرش نزدیک میشود، میخواهد اشتباهی را که در گذشته مرتکب شده و مدتهاست او را عذاب میدهد، اصلاح کند قبل از اینکه این دنیا را ترک کند. او از ولی میخواهد که اجازه دهد به تور با تیم بپیوندد. با آرزویی که تنها خودش میداند و امیدوار به اصلاح اشتباهش، این نیز آخرین سفر او برای مواجهه با گذشتهاش خواهد بود.