جیم، سرتیپ بازنشسته، به نیویورک میرسد تا بفهمد مادرش درگذشته است. در حالی که در حال عزاداری است، با النا در یک بار آشنا میشود. او به او مکانی برای ماندن پیشنهاد میدهد اما او خیلی خسته است تا پاسخ دهد. صبح روز بعد، رویای کودکی جیم به حقیقت میپیوندد.