Déferlantes
Les Déferlantes
در یک شهر کوچک نرماندی، لوییسی از ارواحش پنهان میشود و از خواهرزادهٔ قدیمی یعنی توئیفی پیر بازنشسته روشنایی لایتها مراقبت میکند که علاقهاش به جانورشناسی را با هم دارد. در حالی که به سواحل ناهموار سر میزند و به پرندهها و مردم نگاه میکند، لوییسی همچنین فلورهل را دنبال میکند، روح شکسته دیگری که در ساحلها به دنبال برابر شدن با موجهاست تا چیزی را به او بازگرداند. با مشاهده واکنش ساکنان نسبت به بازگشت لامبرت، وارث خانوادهای که در دریا گم شد، لوییسی به گذشتهٔ او علاقمند میشود اما همزمان به او جذب میشود. با پیشروی رابطهشان، آنها در پردهٔ رازهایی که دههها دلتنگ این روستا بودهاند گره میخورند و به دنبال بیان حقیقتی میگردند که هر دویشان را آزاد کند.