خط داستانی
زنی به نام زیمنا در پنجاه سالگی بیسواد است و یاد گرفته به تنهایی زندگی کند تا بیسوادیاش را مخفی نگه دارد. جکِلین، معلم جوان و بیکار دبستانی، سعی میکند زیمنا را متقاعد کند که کلاسهای خواندن را بگذراند. متقاعد کردن او تقریباً غیرممکن به نظر میرسد، تا اینکه یک روز، جکِلین چیزی پیدا میکند که زیمنا از کودکی به عنوان تنها گنجش نگه داشته است: نامهای که پدر زیمنا زمانی که او را ترک کرده بود، گذاشته بود. بنابراین، این دو زن به یک سفر یادگیری میپردازند و کشف میکنند که راههای زیادی برای بیسوادی وجود دارد و ندانستن خواندن تنها یکی از آنهاست.