وقتی غریبه ای درخشان به روستا می آید پدر استلا هوشیاری خود را حفظ می کند و مادرش دوباره می خندد اما مرد با صلیب نقره ای برای نجات آنها نیامده است به محض ورود جری در قلبشان پیچ و تاب می گیرد استلا باید سکوت کند و تماشای خفه کردن خانواده اش را یا برای بقا از حقیقت استفاده کند