خط داستانی
او یکی یکی آنها را تماشا کرده بود. دوست پس از دوست. لباس سفید پس از لباس دیگر. بار دیگر، شیماکو در حال شرکت در مراسم عروسی دیگری بود که متعلق به او نبود. او روند را میدانست: تماشا کردن عروس و داماد در حال تبریک گفتن، لبخند زدن برای پوشاندن تنهایی. اما او نمیخواست همیشه اینگونه احساس کند. در آن لحظه، شیماکو تصمیم گرفت که عروسی بعدی که در آن شرکت خواهد کرد باید عروسی خودش باشد.