خط داستانی
این داستان درباره جاناردان است که در بمبئی با دوستش راهول زندگی میکند. جاناردان پسری ساده است که پاپا میکند و دوستش راهول کاملاً برعکس اوست. راهول همچنین یک دوست دختر دارد. برنامه عاشقانه آنها به خاطر جاناردان شکست میخورد. زیرا او آماده نیست که هر دو را در اتاق تنها بگذارد، بنابراین راهول و دوست دخترش نقشهای میکشند تا دوستی جاناردان با هینا را ایجاد کنند و جاناردان را متقاعد کنند که با هینا در یک رابطه زندگی کند. روز بعد، پس از اینکه هینا با جاناردان میآید، دادو جاناردان به خانهاش میآید تا چشمانش را بررسی کند. حالا حتی نمیتوان هینا را صدا کرد، تا دادو نبیند که هر دو با هم زندگی میکنند و تلاشها و بهانههای او نشان داده میشود.