گلوریا موفق میشود که طلاق بگیرد و به دور از گذشتهاش برود، دخترانش را با خود میبرد و آرزوی شروعی دوباره را در دل دارد. در حالی که سعی میکند خانه جدید را به یک خانه واقعی تبدیل کند و بدنش را به مکانی برای تعلق تبدیل کند، در کارخانه با رقابتی حساس برای یک موقعیت سرپرستی بین همکاران و بهترین دوستش مواجه میشود. شجاعت در حالی شکل میگیرد که اضطراب به درون وجودش نفوذ میکند.