خط داستانی
ناچو، مرد جوانی در میانههای دهه سوم زندگیاش، در حال از دست دادن کنترل زندگی است. برای تأمین مالی اعتیادهای مختلفش، بدهیهای بزرگی نزد قرضدهندگان خطرناک جمع کرده است. او که از عدم کنترل بر خود میترسد، به شهر دیگری فرار میکند و همه چیز را پشت سر میگذارد. در آنجا با زنی که از خودش مسنتر است آشنا شده و عاشق او میشود. لوسیا بسیار از تحول او به ناچویی بهتر و بالغتر حمایت میکند. وقتی مادر ناچو در بستر مرگ قرار میگیرد، او مجبور میشود به خانه بازگردد و با everything که پشت سر گذاشته بود روبرو شود.