ویکتوریا، یک عامل سابق، در حال عادت کردن به یک زندگی عادی با شوهر محبوبش، یک روانشناس، است. اما پس از اینکه توسط یک جنایتکار در حین خدمت مورد حمله قرار میگیرد، نمیتواند بچهدار شود. این زوج تصمیم میگیرند که دختر ششسالهای به نام داشا، که والدینش در آتش سوزی جان باختهاند، را برای آخر هفته به خانه خود ببرند. و سپس اتفاقات عجیبی در خانه روستایی آنها شروع به رخ دادن میکند. دختر به طور مخفیانه و گاهی به طور تهاجمی رفتار میکند، نقاشیهای ترسناکی میکشد و اسباببازیها را خراب میکند. در نقاشیهایش، ویکا قربانیان همان جنایتکار را حدس میزند و اکنون کاملاً مطمئن است: این شرور زنده است و در جایی نزدیک است.