صبح پنجشنبه، اورشلیم. نیره به کار می رود. احمد در لندن همین کار را می کند، رالف در کلن و کشیشی در پراگ هم. ماتیا croat هم به کار می رود یا وانمود می کند که می رود. احمد مسیر روزمره با اتوبوس قرمز را می رود. جوانی خسته نفس در میانه، وارد می شود و کلامی عاشقانه را که برای او نوشته اند اجرا می کند. کشیش پراگ امروز احساس آواز ندار، ترجیح می دهد به خواب عمیق فرو رود. کسی به خواب می رود، کسی دیگر - رالف - عاشق می شود. همه این پنج نفر که یاد شدند در حال شنیدن اخبار برتر درباره گم شدن زنبورها هستند و در هر کدام از «زنانگی» خود تلاش می کنند هر کدام در کندوهای خود: زاگرب، اورشلیم، لندن، کلن، پراگ...