لُبو
Lobo
در یک بعد از ظهر داغ ژوئن، سارا از خانهاش با شتاب بیرون میزند. او در حال فرار از شوهرش، ویسنت، است چرا که به او تهدید به مرگ شده است. او تنها یک کولهپشتی کوچک و سگش، لوبو را با خود میبرد. سارا تصمیم میگیرد با لوبو در خودرو زندگی کند تا مجبور به ترک او به دست آزارگرش نشود.