خط داستانی
سلست هفده ساله است با بدنی مانند بسیاری از افراد و رازی در او هر از گاه گشوده می شود به ساحل دریاست و منتظر می ماند وقتی ماشین توقف می کند سوار می شود دواینده وکیل جنایی موفقی است که تنها زندگی می کند و همیشه رازی داشته است دیدارشان مانند بمبی معیوب است که هرگز منفجر نمی شود روزی صبح دویده ولباپ در حال دویدن خانه را ترک می کند با کوله پشتی بزرگی که درونش جسد دختکی است cellulژی سلست او را دنبال می کند و از آن پس هرگز او را رها نمی کند در اوج تنش دو وجود عادی و بیمارشان همصدا می شوند تا پایان