خط داستانی
یک ماشین در جاده های تاریک روستایی با صدای بلندی حرکت می کند. درون آن، سارا، که پدرش مارک را در آغوش دارد، به شدت در تلاش است تا خونریزی او را متوقف کند. پس از اینکه به یک مرکز تخلیه در حاشیه شهر هدایت می شوند، استیو، یک پرستار اورژانس که در حال استراحت است، در حال رقابت با زمان است و به خوبی می داند که شانس زنده ماندن مارک به سرعت در حال کاهش است. صحنه ای که در هنگام ورود به آنها خوش آمد می گوید، صحنه ای از هرج و مرج است. کف زمین پر از خون است و بدن های مرده و زخمی در آنجا قرار دارند، پزشکان در حال رفت و آمد هستند و به وضوح تحت فشار هستند. یک تشنج شدید باعث می شود مارک بیهوش شود و قلبش متوقف شود. وقتی سوزن آدرنالین به قلب پدرش وارد می شود، سارا به عقب می افتد و دنیایش به سیاهی می رود. وقتی به هوش می آید، سارا با سکوت نگران کننده یک ساختمان به ظاهر متروکه روبرو می شود. او در حال خونریزی و گیجی از طریق راهروهای تاریک سرگردان است و از سرنوشتش بی خبر است...