خط داستانی
او بیشتر از هر چیزی در دنیا به پسرانش عشق میورزید و هر کاری در توانش بود انجام داد تا آنها را به پا بگذارد. آیا ممکن است بفهمیم چرا یکی از آنها را بیرون کرد؟ چرا او رفت، چه کسی میداند؟ آیا به خاطر شرم بود، قلبم پاره شد یا به خاطر جوانیام؟ سپس ساشا 16 ساله بود. به مدت بیست سال، الکساندر موفقیتهایی کسب کرده و به تئاتر کودکانه با عشق و فداکاری مشغول است. زن او یک رقاص فلامنکو است. پول آپارتمان جمعآوری شده و زندگی وعده بهتری میدهد...