امیوری آتنام مردی گرازگونه است که اهل انزواست و از قیافهٔ خود خسته شده و میخواهد وجودش را پایان دهد. او که جرات خودکشی ندارد یک قاتل استخدام میکند اما در برخورد با کورازون دختری جوان با چهرهٔ آهو عاشق میشود و دوباره به زندگی امیدوار میشود. او دیگر مایل به مرگ نیست اما نمیتوانی فقط به سوی مرگ فرمان بدهی تا دوباره کنار گذاشته شود.