این داستان بر روی یک داستان عاشقانه پیچیده و پرشور تمرکز دارد که سه نفر از یک شهر کوچک را به هم متصل میکند که سعی دارند تنها با کار خود زنده بمانند. آیدانور، یک زن جوان در آناتولی است که میخواهد از هر آنچه زندگی برایش دارد - یا ندارد - فرار کند. در همین حال، محمود بین آیدانور و همسرش، سونگل، گیر کرده است. با این حال، آیدانور شروع به پر کردن فضای بزرگتری در قلب او میکند. راههای این دو در یک میخانه به هم میرسد.