خط داستانی
کلای کینکید از لقب 'قدیس' که به خاطر مهربانیاش به حیوانات ولگرد و افراد ناامید به او داده شده، متنفر است. بهویژه زمانی که به زنان مربوط میشود. با گذشتهای سخت و آسیبدیده که او را بیعلاقه کرده، او به روابط متعهدانه اعتقادی ندارد. این قبل از آن است که با سامانتا جیمسون، یک وارث که به فرار از خانه پرداخته و به کمک نیاز دارد، آشنا میشود. وقتی او به عنوان گارسون در بار او کار میکند، او متوجه میشود که او فردی واقعاً خاص و شگفتانگیز است... کسی که میتواند قلب آسیبدیدهاش را گرم کند.