ری، یک کارگر ساختمانی که در یک ازدواج ناخوشایند گرفتار شده، به دنبال یک رابطه با همسایهاش، کارلا، میباشد. شوهر کارلا، گرگ، یک مافیا است که مقادیر زیادی پول مواد مخدر را در خانهشان نگه میدارد. با در نظر گرفتن این موضوع، کارلا یک نقشه میکشد: او و ری پولهای گرگ را دزدیده، خانهاش را آتش میزنند، گرگ را متقاعد میکنند که پولها در آتش از بین رفته و سپس با هم فرار میکنند. اما نقشه کارلا به آن شکلی که برنامهریزی شده بود پیش نمیرود.