خط داستانی
هریئت در یک آپارتمان مجلل در ویزباخ زندگی می کند که از والدینش به ارث برده است روزگار او آرام و منظم است او معلمی در مدرسه باله نزدیک کار می کند او به طور منظم نامه هایی به آهنگسازی که او را تحسین می کند می نویسد و اوقاتی را با دوستانی می گذراند که در واقع دوستان والدین او هستند encounters اتفاقی او را از آرامش زندگی اش خارج می کند او فیلیکس را می بیند که گفتار ناشنوا و نابیناست و در کافه پولی را می دزد که برای گاراج بوده است وقتی او را در قطار بعداً ملاقات می کند آغاز رابطه ای غیر عادی با تضادها و اشتیاق ناگفته است