سندی و دیل، هر دو کارگران خارجی در دبی، مشغول آمادهسازی برای عروسی خود هستند. پس از رسیدن به خانهاش، سندی از مادرش، دیزی، میفهمد که چه بر سر دوستش، هلن، آمده است. مدتی پس از مرگ پدر هلن، او به عروسیاش ادامه میدهد. چند هفته پس از عروسی، شوهر هلن در یک سانحه هوایی میمیرد. وقتی هلن به محل سانحه میرود، در یک تصادف اتوبوس جان خود را از دست میدهد. چند هفته بعد، مادر هلن به طور ناگهانی در خانهاش ناپدید میشود. اجساد آنها هرگز پیدا نشده است. سندی به عروسی خود ادامه میدهد. در طول مراسم، او دچار خونریزی بینی میشود و شروع به دیدن تصاویری از یک دختر گلفروش روحی میکند.