پسر یک بیوه فقیر عاشق یک دختر نمایشگر بیرحم شد که هدایای سادهاش را رد کرد. در لحظهای از ناامیدی سعی کرد از باجه بلیتفروشی تئاتری که به عنوان دستیار صحنه در آن کار میکرد، دزدی کند، اما توسط نگهبان شب شناسایی شد و به شدت زخمی شد. قبل از اینکه بمیرد، نامهای به مادرش نوشت و گفت: "بسیاری از مردان به خاطر زنی که دوستش دارند، وسوسه به گناه میشوند." بیوه برای تأمین معیشت خود، به عنوان یک زن نظافتچی در یک ساختمان اداری مشغول به کار شد و با یک کارمند جوان جذاب آشنا شد که همسرش به شدت بیمار بود و پزشک به او گفته بود که به آریزونا برود.
برای دانلود، باید وارد حساب کاربری خود شوید و اشتراک خریداری کنید.