خط داستانی
در بهار سال هزار و نهصد و چهل و پنج در بوداپست بمباران شده پسری قدرتمند به نام ایستوان کوـوچ متخصص و دختری از پست به نام جولی ساندال که همه را از دست داده است با یکدیگر ملاقات می کنند. آن دو دلبسته می شوند و به کلبه ای در حومه شهر می روند. جولی از احساسات صادقانه و ساده بودن غول دلنشین می ترسد. عشق آن ها که در عین حال آسمانی و دشوار است از این رو و نیز از دشواری های دوران پس از جنگ به طور جزئی تحت تاثیر قرار می گیرد…