خط داستانی
پس از آزادی از زندان، شایمو به خانهاش در روستا و نزد مادر و خواهر نابینایش، رادا، بازمیگردد. شایمو و مادرش تلاش میکنند تا رادا را شوهر دهند، اما بیفایده است، زیرا هیچکس نمیخواهد با یک زن نابینا ازدواج کند. شایمو رادا را برای درمان به دکتر آشوک میبرد، که به آنها اطمینان میدهد که بیناییاش قابل بازگشت است و هزینه آن حدود ۵۰۰۰ روپیه است. شایمو پول را تهیه میکند و به زودی رادا بیناییاش را به دست میآورد. یک روز، شایمو زن جوان زیبایی به نام سیما را از تجاوز نجات میدهد، او را به خانه میآورد، از او پرستاری میکند و عاشقش میشود. او امیدوار است با او ازدواج کند. مادرش خوشحال است و برنامهریزی برای ازدواج شایمو و رادا را آغاز میکند. اما مشکلی در برنامهها وجود دارد. سیما عاشق مرد دیگری است - مردی که شایمو به او برای زندگیاش بدهکار است. آیا این مرد اجازه میدهد شایمو با سیما ازدواج کند؟