داستان بر درد کودکان از سوی والدینشان میچرخد، حتی فرزندان سفارششده در هند. شانکار که توسط دنی بازی میشود؛ تبهکاری کلاسیک است که توسط رهبر باند به شماره یک گمراه میشود، اگر چه همدست شماره هفت که از او استفاده میکند وی را در قتل کاذب درگیر میکند. شانکار که عمیقا به همسرش же ناندا و دخترش مینا عشق میورزد، زمانی که میفهمد فرزند نوزادش تب غیرقابل درمانی دارد آرامش خود را از دست میدهد؛ به دکتر اسمالهرا مراجعه میکند که از معالجه فرزندش در نوبت امتناع میکند و کودک میمیرد. با انگیزهای از انتقام، شانکار پسر دکتر، شورویر، را اختطاف میکند و به اقبال میدهد تا او راzana کند و گدا سازد. اقبال با شورویر از صرع نجات مییابد و شورویر او را همچون پسر خود بزرگ میکند.