خط داستانی
دایی وی و دخترش شرلی از قحطی در شمال شرق فرار میکنند و تحت حکومت عروسک در معدن زغالسنگ کار میکنند. دایی وی با دختر معدنچی جوانی به نام وانگ ازدواج میکند، اما در روز عروسی، انفجار گاز معدن وانگ را میکشد. پس از مدتی، شرلی با معدنچی دیگری به نام هه ژنگگانگ ازدواج میکند و آنها دختری به نام شو-فانگ به دنیا میآورند. به زودی، هه ژنگگانگ نیز در انفجار گاز معدن جان خود را از دست میدهد و شرلی دوباره دچار ضربه میشود. معدنچی سختکوش لووان چون در زمان سختی به شرلی کمک میکند و بین آنها احساسات قوی شکل میگیرد. پسر خوانده لووان چون و شو-فانگ نیز دوستان خوبی میشوند. اما شرلی نمیخواهد لووان چون به خاطر مشکلاتش رنج بکشد و به همراه دخترش به شاندونگ میرود. پس از آزادی، شرلی و دخترش شو-فانگ به شمال شرق میروند تا پدر گمشدهشان را پیدا کنند و با دایی وی که به یک الگوی کار تبدیل شده، ملاقات میکنند.