خط داستانی
سمیر خوانندهای است که با همسر حسودش، سمیرا، به خوشی زندگی میکند. اما، دوستدختر سابقش کیکی میخواهد دوباره رابطهشان را زنده کند، اما او به دلیل ترس از واکنش خشن سمیرا، این درخواست را رد میکند. کیکی از یک مهاراجه هندی کمک میخواهد و از او میخواهد که سمیر را مجبور کند تا به جشن تولدش بیاید، او سپس مردانش را برای انجام این کار میفرستد. سمیر در طول جشن احساس ترس میکند و به طور تصادفی گردنبند مروارید کیکی را که از مهاراجه قرض گرفته بود، میشکند. او به او قول میدهد که آن را تعمیر کند و آن را در جیبش میگذارد، اما مست میشود و بیهوش میگردد.