خط داستانی
دیواکَر شاعری است که عاشق همسرش، جامونا، است. اما جامونا نمیپذیرد که دیواکَر در دنیای خیالی شعر زندگی کند و از دنیای واقعی کمتر مسئولیتپذیر باشد. دیواکَر به حدی میرسد که زنی خیالی به نام موهینی در بدن همسرش خلق میکند. دیواکَر به زودی به عنوان شاعری شناختهشده تبدیل میشود و جامونا پسری به دنیا میآورد. متأسفانه، این خوشبختی مدت زیادی دوام نمیآورد: دیواکَر به خاطر آهنگهای انتقادیاش علیه بریتانیا شغلش را از دست میدهد. حالا او نمیتواند پدر بیمار و پسرش را که گرسنه است، تغذیه کند. همه اینها باعث خشم جامونا میشود، بهویژه وسواس فزاینده دیواکَر نسبت به موهینی. وقتی جامونا تصمیم میگیرد از دیواکَر جدا زندگی کند، او به شدت آسیب میبیند و دیگر قادر به اثبات خود نیست. جامونا به آرامی متوجه میشود که نمیتواند بدون دیواکَر زندگی کند و او را میبخشد.